گذاشت

تا بپیوندد ب دریا کوه را تنها گذاشت

رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

هیچ وصلی بی جدایی نیست، این را گفت و رود

دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت

هرکه ویران کرد ویران شد در این آتش سرا

هیزم اول پایه ی سوزاندن خود را گذاشت

اعتبار سربلندی در فروتن بودن است

چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پاگذاشت

موج راز سر ب مهری را ب «ساحل» گفت و رفت

با صدف هایی ک بین ساحل و دریا گذاشت....

+ وه ک من با بیت بیت...ن! کلمه ب کلمه...ن! ک با حرف ب حرف اشعار فاضل زندگی کرده ام.... و خدارا شکر ک شعر را آفرید!! و شکر ک فاضل در عصر من است... و هربار غرق میشوم در اشعارش و در هوای آن ها نفس ب نفس زندگی میکنم...

اغراق نیست اگر بگویم شعر هایش، خصوصا کتاب های قدیمی تر قسمتی از وجود من شده اند.

از خدا برایت طلب عاقبت بخیری و سلامت و دل خوش میکنم، چرا ک حالمان خوووووووووب میکنی :)

منبع اصلی مطلب : از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است
برچسب ها : گذاشت
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : 068. هوای شعر